مؤلف مجهول
125
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
علم ظاهرى و باطنى آن بزرگوار بود . و ديگر گفت : اى فرزند ! در عبادت حق سبحانه و تعالى كاهلى مكن و استوار باش ، و از شبانى باك مدار كه بسيارى از انبياء عليهم السلام درين كار به مقصود رسيدهاند ، كه سنت انبياء سابق « 1 » است ، باشد كه ارواح معظمه ايشان « 2 » ممد حال تو باشند . « 3 » اين بگفت و غايب شد . بزرگوار از خوشحالى برخاست و به سماع مشغول شد . آن مقدار سماع كرد كه سر مبارك او گشت و افتاد . و بهفور « 4 » برخاست و بنشست و بر زمين نگاه كرد . هرچه در زير زمين بود ، « 5 » تا اسفل السافلين معلوم شد . و به آسمان نگاه كرد . هر چيز كه بود در طبقات آسمان تا عرش مكشوف گشت و بر اطراف دنيا چشم انداخت ربع مسكون منظور نظر گشت ، چنان كه دانهء ريگ و ريشهء بيخ « 6 » گياهى و برگ درختى از علم جهانگير وى پوشيده نماند . روز به روز ترقى در كار داشت . و به خواجه خضر عليه السلام هر روز پنج مرتبه صحبت مىداشت . روزى چند « 7 » برين گذشت . صاحب گوسفند بهلول خواجه را ديگرگون ديد « 8 » . از سر قهر و غضب دو تپانچه بر روى مبارك آن بزرگوار بزد كه اين چه پريشانيست ؟ « 9 » خود را جمع كن . حضرت خواجه را غيرت زور آورد و به ناگاه آهى از سر درد بركشيد . از دهن مبارك آن بزرگوار آتشپارهاى برجست و به خانهء او « 10 » درافتاد . خود بسوخت و اهل بيت او نيز سوختند و خاكستر گشتند و هر چيز كه در خانهء آن بىسعادت بود همه ناچيز شد . و خواجه را ازين فعل خود پشيمانى روى آورد كه از درويشان اين نوع فعل نيك « 11 » نبود . متألم نشسته بود كه حضرت خواجهء زندهدلان حاضر شد و گفت : اى پاكسيرت ! چه متألم نشستهاى ؟ خواجه گفت : اين نوع فعلى « 12 » از من « 13 » به نسبت اين جماعت واقع شد ، ازينجهت « 14 » بدحالم . حضرت خواجه گفت : نيك كردى ، كه « 15 » حق سبحانه و تعالى اين « 16 » آتش سوزناك در دل تو محض از براى همين مصلحت نگه داشته بود كه به او هلاك دشمن كنى و آسودهحال باشى . اين زمان بنشين به فراغ دل و به عبادت حق جلجلاله و عم نواله مشغول باش ، و بندههاى خداى تعالى را فيض برسان ، و گرسنهها را سير ساز و برهنهها را لباس پوشان كه دنيا به تو روآورد ، و حق به صاحب حق مسلم شد . جهد كن كه به دنيا آخرت « 17 » را به دست آرى . آن روز بزرگوار در خزاين پدر خود بگشود ، و به خلق خداى تعالى نفقه
--> ( 1 ) - ب : + اين ( 2 ) - ب : ايشانان ( 3 ) - ب : باشد ( 4 ) - ب ، ت : بالفور ( 5 ) - ب : و پشت بر زمين بودند نگاه كردند تا ( 6 ) - ب : رشته هيچ ( 7 ) - ب : - چند ( 8 ) - ب : ديگرگون شد ( 9 ) - ب : چه سياست است ( 10 ) - ب : - او ( 11 ) - ب : نيكو ( 12 ) - ب : فعل ( 13 ) - ت : ازين ( 14 ) - ب : از آن ( 15 ) - ب : - كه ( 16 ) - ب : + همه ( 17 ) - ب ، ت : كه دنيا و آخرت